دو دوست

دو دوست با پای پياده از جاده ای در بيابان عبور ميکردند.
بين راه سر موضوعی اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند.يکی از آنها از سر خشم؛بر چهره ديگری سيلی زد. دوستی که سيلی خورده بود؛سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چيزی بگويد،روی شنهای بيابان نوشت "امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلی زد".

آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادی رسيدند. تصميم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سيلی خورده بود؛ لغزيد و در آب افتاد. نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آنکه از غرق شدن نجات يافت؛ بر روی صخره ای سنگی اين جمله را حک کرد: "امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد".

دوستش با تعجب پرسيد: بعد از آنکه من با سيلی ترا آزردم؛ تو آن جمله را روی شنهای بيابان نوشتی ولی حالا اين جمله را روی تخته سنگ حک ميکنی؟ ديگری لبخند زد و گفت:
"وقتی کسی ما را آزار ميدهد؛ بايد روی شنهای صحرا بنويسيم تا بادهای بخشش؛ آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما ميکند بايد آن را روی سنگ حک کنيم تا هيچ بادی نتواند آن را از يادها ببرد."

/ 3 نظر / 13 بازدید
شبنم

خیلی متن قشنگی بود[لبخند]

h

عکس خنده دار جالب و ديدني کليه سوژه حتما به وبلاگم سر بزن از خنده رودبر مي شي . در ضمن اگر دوست داشتي منو به اسم "عکس خنده دار" لينک کن و بهم بگو تا منم لينکت کنم http://photos.rozblog.com/

elham

سلام من از وبلاگ شما بازديد کردم و شمارو به بازديد از وبلاگ خودم به نام "چيزي که هيچ جا نمي توني لنگشو ببيني" دعوت مي کنم . اگر هم شما مايل بوديد منو به اسم "چيزهايي که هيج پيدا نميشه" لينک کنيد و به بنده اطلاع دهيد تا من هم شما رو لينک کنم با تشکر www.bazar.rozblog.com