نشان لیاقت عشق

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری

 محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و

بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به

 اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.


فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر

من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟


سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر

فرمانبردار تو خواهم بود.


فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟


سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!

 

فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه

 او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.

 

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟

 دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟

 

همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب

پرسید: پس حواست کجا بود


همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

/ 4 نظر / 17 بازدید
دایی جواد

سلام دایی جان / خیلی عالی بود این داستان و /اموزنده .....ممنون محبتات .... انسان باید برای همسرش جانش رو فدا کنه یعنی برای خانواده دایی باید از همه چی بگذره یا علی دایی جواد التماس دعا [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

زهرا

عاااالی بود.....واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم[دست]