من کم کم داره یادم می ره

من کم کم داره یادم می ره

 

 

یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه

پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی

خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد

گذشت .

پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها

بذارن.


اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش

کوچولوش بیاره.


اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم

گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.


پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت :

 

داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی …… به من می گی قیافه ی

خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره ؟؟؟

/ 7 نظر / 13 بازدید
سحر

می گم من همون شاپرکم به اون یکی وبم هم بیا.منتظرتم[شوخی]

ایمان

من حیضم!!! تو واقعا نفهمیدی اون فقط خطای دید بود[دروغگو]

ایمان

یه سوال ادم ساعت 4:10 صبح میاد تو اینترنت اخه؟!!! حالا خوبه من بهت گیر بدم بگم اون ساعت تو اینترنت چی کار میکردی!!!!! ساعت 4:10 دقیقه اومدی برام نظر دادی!

ایمان

چیهههههه؟؟؟ ضایع شدی کم اوردی

ایمان

هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه[قهقهه][قهقهه]

باران

سلام دوس جونی!!! یه اپ خیلییی باحال از بزرگترین کشتی تفریحی دنیا گذاشتم بدوووو بیا که اگه نبینی نصف عمرت بر فناس!! نظر یادت نرهااااا زیاد بزار!!! مرسی دوستم!! [چشمک][چشمک][خجالت][خجالت]

SiNA Hp (باران عشق)

دلـــــم تنگ و خیالــــم برایــــــم تنگتـــــر... صدایت میکنم امّــــــا تنها صدایم باز میگردد...