بچه های مدرسه

من کم کم داره یادم می ره

 

 

یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه

پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی

خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد

گذشت .

پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها

بذارن.


اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش

کوچولوش بیاره.


اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم

گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.


پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت :

 

داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی …… به من می گی قیافه ی

خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره ؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳۱ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

Design By : Mihantheme

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس