بچه های مدرسه

 

خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.

ماجرایی که باید بسازیش.


شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.

آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند


و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.


مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.


خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.


شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.


خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.


شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.


خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.


شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.


خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.

شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.

و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.


لیلی های نزدیک لحظه ای.

خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.


لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٩ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

Design By : Mihantheme

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس