بچه های مدرسه

من کم کم داره یادم می ره

 

 

یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه

پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی

خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد

گذشت .

پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها

بذارن.


اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش

کوچولوش بیاره.


اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم

گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.


پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت :

 

داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی …… به من می گی قیافه ی

خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره ؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳۱ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

بچه ها این سه تا عکس رو نگاه کنین بعد برام درموردشون نظر بزارین

.

.

.

.

.

.

.

.

..

.

.

.

چطور بود؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳٠ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

امام صادق (علیه‌ السلام):

التَّقْدِیرُ فِی لَیْلَةِ تِسْعَ عَشرَةَ، وَالإبْرامُ فِی لَیْلَةِ إحْدَی وَعِشْرِینَ،

وَالإمْضاءُ فِی لَیْلَةِ ثَلاثٍ وَعِشْرینَ.


مقدّرات در شب نوزدهم تعیین، در شب بیست‌ و ‌یکم تأیید و در شب بیست ‌و

‌سوم امضا می‌شود.


کافی، ج 4، ص 159

شب قدر، قدر تو معین می شود

 


قدر خود را بدان ، تا مقدرات تو نیک باشد
خدایا
بحق شهید شب های قدر

 
تقدیر ما را محبت و ولایت و پیروی راه مولا علی علیه السلام رقم بزن...

 
خدایا


کمک کن که باشم و بتوانم هر آنچه را که می خواهی.... می خواهم....

 
خدایا در این شبها، دستهایمان را بگیر، مثل تمام شبهایی که گرفتی و بالایمان

کشیدی...

یاعلی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۸ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

سلام به دوستای خوبملبخندخوبین؟ اول تولد امام دوم امام حسن مجتبی رو تبریک میگم

 

 هورادوم هم این که ببخشید اگه دیر دیر اپ میکنم یکم سرم شلوغه ناراحت سوم هم

 

این که دیگه حرفی ندارم از این به بعد قول میدم زود اپ کنمقلب مرسیماچدر اخر

 

دوستون دارمفرشته

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٦ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

مادر قدیم

 

گویند مرا چو زاد مادر

 

پستان به دهان گرفتن آموخت

شبها بر گاهواره ی من

 

بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد

 

تا شیوه ی راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم

 

الفاظ نهاد و گفتن اموخت

لبخند نهاد بر لب من

 

بر غنچه ی گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست

 

تا هستم و هست دارمش دوست

 

مادر جدید

 

گویند مرا چو زاد مادر

 

روی کاناپه لمیدن آموخت

شبها بر ماهواره تا صبح

 

بنشست و کلیپ دیدن آموخت

بر چهره سبوس و ماست مالید

 

تا شیوه ی خوشگلیدن آموخت

بنمود تتو دو ابروی خویش

 

تا رسم کمان کشیدن آموخت

هر ماه برفت نزد جراح

 

آیین چروک چیدن آموخت

دستم بگرفت و برد بازار

 

همواره طلا خریدن آموخت

با قوم خودش همیشه پیوند

         

از قوم شوهر بریدن آموخت

آسوده نشست و با اس ام اس

 

جکهای خفن چتیدن آموخت

چون سوخت غذای ما شب و روز

 

از پیک مدد رسیدن آموخت

پای تلفن دو ساعت و نیم

 

گل گفتن و گل شنیدن آموخت

بابام چو آمد از سر کار

 

بیماری و قد خمیدن آموخت

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۳ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

 

خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.

ماجرایی که باید بسازیش.


شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.

آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند


و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.


مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.


خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.


شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.


خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.


شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.


خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.


شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.


خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.

شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.

و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.


لیلی های نزدیک لحظه ای.

خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.


لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٩ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری

 محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و

بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به

 اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.


فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر

من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟


سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر

فرمانبردار تو خواهم بود.


فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟


سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!

 

فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه

 او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.

 

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟

 دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟

 

همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب

پرسید: پس حواست کجا بود


همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٩ساعت ٥:٢۸ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

سلام به دوستایی  که منو از نظر خودشون محروم نمیکنن!

 

مرسی که تا الان همراهم بودین امید وارم که بعد از این بیشتر از قبل به یادم بیوفتینبازم میگم نظر یادتون نرهدر اخر بهتون پیشنهاد میدم که از

 

بلاگ دایی جواد یا قلب دیونه دل است قلب  که توی لینکام هست دیدن کنیدخیلی قشنگه مرسی که با من همراه بودین بای

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٦ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به
 
کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ
 
ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه
 
ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته
 
بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا
 
ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد .
 
پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در
 
همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر
 
کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را
 
چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل
 
سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه !!
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´o¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´7¶$$$$¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´1¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶$$$$¶¶$$¶¶$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´¶¶¶¶¶$¶¶¶¶¶¶¶¶1´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶¶¶¶¶$¶¶
¶´¶¶¶¶$$$$$$$$??¶¶¶¶´´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$¶$¶¶¶
¶¶¶¶¶¶$$$$$$¶$$$$$¶¶¶´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$´¶¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶¶$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶$$$$¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¢¶¶¶¶$¶¶¶¶¶$????????¶
¶¶¶$$$$¶$$$$¶$$$$$$$$$$¶´´o¶¶¶¶¶¶¶??$$$$$¶¶¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶$¶¶¶¶$$$$$$$$¶¶¶´´´¶¶¶7´$$$¶$¶¶$$$¶¶
¶¶¶¶$$$$$$¶$$¶$$$$$$$$$¶¶´´´´´´´¢¶¶$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶¶¶$?$$¶$$$$$$$$$$$$$¶¶´´oo´´¶¶$$$¶$$$$$$¶
¶´¶¶¶¶¶$$$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶´7´7¶¶$$$$$$$$$$$¶
¶´´´¶¶???$???$¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶¶¶$¶¶$$$$$$$$¶
¶´´´?¶$$??$$$??¶¶$$$¶¶o´´´´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶
¶´´´´¶¶$$?$?$$?$¶¶¶¶¶?´´´´¢¶¶¶$$$$$$$$$$$¶¶$¶
¶´´´´o¶¶$?$$$???$¶¶¶¶´´´?¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶$$¶
¶´´´´´¶¶¶$$$$??$?¶¶¶¶´¶¶¶¶$?$$$$$¶¶¶$$$$¶$$$¶
¶´´o¶¶¶$¶¶¶¶$$?$??¶¶´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶
¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$??$$¶´´´¢¶¶$$$$$¶$$$$$$¶¶¶$$$$¶
¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶$$$$¶¶1´´¶¶?$$$¶$$$¶$$$$$$$$$$¶
¶¶$$??$$$¶$$$¶¶$$$$¶¶¶´¶¶$$$$$$$$$$¶¶$$$$$$$¶
¶???$$$$$$$¶¶$$$$$$?¶¶¶¶¶$$¶¶$$$¶¶¶$$$$$$$$¶¶
¶$¶$$$$$$$$$¶¶$¶$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶$$¶¶¶$$$$$¶
¶$$$$$$¶$$$$¶$¶¶$¶$$¶¶$$$$$$$$$¶¶$$¶$$$¶$$$$¶
¶$$$$$$¶$$$$¶$$¶?¶$$$$$$$¶$$$$$$¶$$¶$$$¶$$$$¶
¶¢¶¶$$$¶$¶¶¶¶¶$$¶¶$$$¶¶$$$$$$$$$¶¶$$$$¶¶¶$$$¶
¶¢$¶$$$$$¶$$$$$$¶¶$¶¶¶¶$$$$$$¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶¶¶
¶¢¶¶$$$$¶$$¶¶¶¶¶$$$¶¶$$¶¶¶¶¶¶$$$$$$$$$¶$¶¶$$¶
¶¢$¶¶¶¶$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶¶¶¶$¶
¶o¶¶$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶$¶$$$$$$$$$$$$$$¶¶¶¶¶´´¶¶¶
¶o$¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶¶´´?¶¶¶
¶¢¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´¶¶¶¶
¶¢$$$$$$$$$$$$$$?$$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶´´´¶¶$$¶
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۳ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

تو که در باور مهتابی عشق رنگ دریا داری فکر امروزت باش به

کجا مینگری زندگی ثانیه ایست وسعت ثانیه را میفهمی میشود مثل
نسیم بال در بال پرستو بوسه بر قلب شقایق بزنیم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٢ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

دلنوشت

دل شکسته   

خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم

همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید

سراغت 
من همانی ام که همیشه دعاهای عحیب و غریب

می کند و چشم هایش را می بندد و می گوید من این حرف ها

سرم نمی شود.

باید دعایم را مستجاب کنی همانی که گاهی لج می کند و گاهی

خودش را برایت لوس می کند همانی که نمازهایش یکی در میان

قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد همانی که بعضی وقت ها

پشت سر مردم حرف می زند گاهی بد جنس می شود البته گاهی

هم خود خواه حالا یادت آمد من کی هستم خدایا می خواهم

آنگونه زنده ام نگاه داری که نشکند دلی از زنده بودنم و

آنگونه مرا
بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودنم الهی

توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم.. بیش از

آنکه مرا بفهمند, 
دیگران را درک کنم پیش از آنکه دوستم

بدارند, دوست بدارم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۱ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

مزدا ۳۲۳ قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت . این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان ، به راه خود ادامه می دادند . دختر جوان،  مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود . شلواری هم که تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که
آن هم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده . دختر
جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد .
سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت : ” بفرمایید؟” . مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : ” خوشحال میشم تا جایی برسونمتون”.
دختر جوان گفت : ” صادقیه میرما”. پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد : ” حتماً،

بفرمایید بالا “. دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد .
چند لحظه ای از حرکت خودرو نگذشته بود که  دختر جوان ، در حالی که روسری کوچک و قرمز خود را عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده  در کنار صورتش را نظم می داد ،گفت :” توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست “

- البته . . .

 بقیه داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۱ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

باز هم سجاده وشوق دعا 
لحظه های سبز بودن باخدا  
 
باز هم عطر گل یاس سپید 
یک نیستان ناله وشوروامید 
 
بال دربال نسیم مهربان  
می روم تا هفت شهرآسمان  
 
میروم تا مبدا نور سحر  
باحضور عشق باشوری دگر 
 
می روم آنجا که دل زیباشود  
 قطره محو قدرت دریاشود
 
 می روم تا آسمانی تر شوم 
غرق نوروشوروبال وپرشوم 
 
می روم تا خویش را پیدا کنم 
خویش را در ناکجاپیدا کنم 
 
ای دل اینجا لحظه ی پرواز کو  
لحظه های آشنای راز کو 
 
باید اینجا عشق را تفسیرکرد 
عشق را در نور حق تکثیر کرد  
 
عشق یعنی یک نماز از جنس نور 
از سر اخلاص در وقت حضور
 
هم نفس بالحظه های ناب ناب
ذره ذره محو نور آفتاب
 
تا خدا یک لحظه ی سبز دعاست 
عاشقی یک فرصت بی انتهاست
 
 
رمضان مبارک
 
از همه دوستان التماس دعا دارم
 
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۱ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.

مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند

دیوانگی فوراً فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار...

همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛

اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛

هوس به مرکز زمین رفت؛

دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛

طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد.

 و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.

نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .

عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.

او کور شده بود.

دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.»

عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»

و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۱ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

من خیلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم... والدینم خیلی کمکم کردند... دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی... سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان 500 دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی... ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم... ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم... به خانواده ما خوش اومدی!
نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید!خجالت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۸ساعت ٤:٤۸ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

یک زوج در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.

ناگهان یک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ، هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین.

خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم.

پری چوب جادووییش رو تکون داد و

اجی مجی لا ترجی

دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک QM2در دستش ظاهر شد.

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت:

خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.

خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه !!!

پری چوب جادوییش و چرخوند و.........

اجی مجی لا ترجی

و آقا 92 ساله شد!

پیام اخلاقی این داستان

مردها شاید موجودات ناسپاسی باشن ،

ولی پریها................

مونث هستند !!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۸ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |


نشنو از نی ، نی حصیری بی نواست

بشنو از دل ، دل حریم کبریاست

نی بسوزد خاک و خاکستر شود

دل بسوزد خانه ی دلبر شودقلب

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۸ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۸ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

شصت و یک. الفبای خوشبختی


A- Accept: پذیرا باشید:
دیگران را همان گونه که هستند بپذیرید ، حتی اگر برایتان مشکل باشد که عقاید ، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید.
B-Break away : خودتان را جدا سازید :
خود را از تمام چیزهایی که مانع رسیدن شما به اهدافتان می شود ، جدا سازید .
C-Create : خلق کنید :
خانواده ای از دوستان و آشنایانتان تشکیل دهید و با آنها امیدها ، آرزوها ، ناراحتی ها و شادی هایتان را شریک شوید .
D- Decide : تصمیم بگیرید :
تصمیم بگیرید که در زندگی موفق باشید . در آن صورت شادی راهش را به طرف شما پیدا می کند و اتفاقات خوشایند و دلپذیری برای شما رخ خواهد داد.
E- Explore : کاوشگر باشید :
جستجو و آزمایش کنید . دنیا چیزهای زیادی برای ارائه کردن دارد و شما هم قادرید ، چیزهای زیادی را ارائه دهید . هر زمان که کار جدیدی را آزمایش می کنید. خودتان را بیشتر می شناسید.
F- Forgive: ببخشید:
ببخشید و فراموش کنید . فقط بارتان را سنگین تر می کند و الهام بخشِ ناخوشایندی است . از بالا به موضوع نگاه کنید و به خاطر داشته باشید که هر کسی امکان دارد اشتباه کند.
G- Grow : رشد کنید :
عادات و احساسات نادرست خود را ترک کنید تا نتوانند مانع و سد راه شما برای رسیدن به اهدافتان شوند.
H- Hope : امیدوار باشید :
به بهترین چیزها امید داشته باشید و هرگز فراموش نکنید که هر چیزی امکان پذیر است ، البته اگر در کارهایتان پشتکار داشته باشید و از خدا کمک بخواهید.
I-Ignore : نادیده بگیرید :
امواج منفی را نادیده بگیرید . روی اهدافتان تمرکز کنید و موفقیت های گذشته را به خاطر بسپارید . پیروزی های گذشته نشانه و رابطی برای موفقیت های آینده هستند


J-Journey : سفر کنید:
به جاهای جدید سر بزنید و با فکر روشن ، امکانات جدید را آزمایش کنید . سعی کنید هر روز چیزهای جدیدی را بیاموزید ، بدین صورت رشد خواهید کرد و احساس زنده بودن می کنید.
K-Know : بدانید :
بدانید که هر مساله ای هر چقدر هم که سخت و دشوار باشد ، در نهایت حل خواهد شد . همان طور که گرمای مطبوع و دلپذیر بهار پس از سرمای طاقت فرسای زمستان می آید .
L- Love: دوست بدارید:
اجازه دهید که عشق به جای نفرت ، قلبتان را پر کند . زمانی که نفرت در قلب شما ساکن است هیچ فضای خالی برای عشق وجود ندارد ، اما موقعی که عشق در قلبتان ساکن است ، تمام خوشبختی و شادی در وجودتان قرار دارد.

M-Manage : مدیر باشید :
بر زمان ، مدیریت داشته باشید ، تا استرس و نگرانی کمتری شما را رنج دهد . استفاده درست از زمان باعث می شود که روی موضوعات مهم بهتر تمرکز کنید .
N-Notice : توجه کنید :
هرگز افراد فقیر ، ناامید ، رنج کشیده و ضعیف را نادیده نگیرید و هر نوع کمکی را که قادرید به این افراد ارائه دهید ، از آنان دریغ نکنید.
O-Open : باز کنید :
چشم هایتان را باز کنید و به تمام زیبایی هایی که در اطرافتان وجود دارد نگاه کنید ، حتی در سخت ترین و بدترین شرایط، چیزهای زیادی برای سپاسگزاری وجود دارد.
P-Play: بازی و تفریح کنید:
فراموش نکنید که در زندگی تان تفریح و سرگرمی داشته باشید . بدانید که موفقیت بدون شادی و لذت های مشروع ، مفهومی ندارد.
Q-Question:سوال کنید :
چیزهایی را که نمی دانید بپرسید ، زیرا که شما برای یاد گرفتن ، به این کره خاکی آمده اید.
R- Relax: آرامش داشته باشید :
اجازه ندهید که نگرانی و استرس بر زندگی شما حاکم شود و به یاد داشته باشید که همه چیز در نهایت درست خواهد شد.
S- Share: سهیم شوید :
استعدادها ، مهارتها ، دانش و توانائی هایتان را با دیگران تقسیم کنید ، زیرا هزاران برابر آن به سمت خودتان برمی گردد.
T-Try : تلاش کنید :
حتی زمانی که رویاهایتان غیر ممکن به نظر می رسند ، تلاشتان را بکنید . با تلاش و مشارکت در انجام کارها، ماهر و خبره می شوید .
U-Use : استفاده کنید :
از استعدادها و توانایی هایتان به عنوان بهترین هدیه استفاده کنید . استعدادهایی که تلف شوند ، ارزشی ندارند.
استفاده صحیح از استعدادها و توانایی هایتان ، برای شما پاداش های غیر منتظره ای به دنبال دارد.


V-Value : احترام بگذارید :
برای دوستان و اقوامی که شما را حمایت و تشویق کرده اند ، ارزش قایل شوید و هر کاری که از دستتان بر می آید برای آنها انجام دهید .
W-Walk: قدم بزنید :
در طبیعت زیبا قدم بزنید ، در حین این کار از تمام زیبائی های این طبیعت لذت ببرید.
X-X-Ray : اشعه ایکس:
با دقت و شبیه اشعه ایکس به قلب های انسانهای اطراف خود بنگرید در نتیجه شما زیبایی و خوبی را در قلب آنها خواهید دید. 

Y-Yield: اجازه دهید :
اجازه دهید که صداقت و درستکاری وارد زندگیتان شود. اگر شما در راه درستی حرکت کنید ، در انتها ، خوشبختی را خواهید یافت .
Z-Zoom: تمرکز کنید :
زمانی که خاطرات تلخ ، ذهنتان را پر کرده است ، به جاهای شاد بروید . اجازه ندهید که تلخی ها ، مانع رسیدن شما به اهدافتان شود. در عوض روی توانایی ها ، رویاها و فردایی روشن تمرکز کنید .

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۸ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

قهقهه  پـَـَـ نــه پـَـَــــ   قهقهه

رفتیم بلیت کانادا بگیریم زنه میگه سیاحتیه؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ زیارتیه میخوام برم امامزاده سید ریچارد


رفتیم سر خاک یکی از فامیلامون ساکت نشستیم پسر خاله ام میگه ساکتی!!! پــــ نه پـــــــ بلند شم برات سیا نرمه نرمه رو بخونم


یارو عکسمو دیده میگه:اااا دماغ خودته این؟
پـَـَــــ نــه پـَـَــــ دماغ اجدادمه که بینی به بینی، نسل به نسل منتقل شده الان رسیده به من!!!!


با دوستم رفتیم تو یه مغازه ی شلوغ که عسل طبیعی میفروشه؛ نوبت ما که میشه طرف میگه:شمام عسل میخواین!؟ ، پـَـَـــ نــه پـَـَـــ دوتا زنبوریم اومدیم استخدام شیم


تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه ادم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زود تر از موقع نمرده باشه


زنگِ خونه رو میزنم مامانم میپرسه میخای‌ بیایی تو ؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می‌خوام ببینم اف ف سالمه یا نه


صبح رفتم کنکور بدم .مراقب میگه تو هم اومدی کنکور بدی؟ پـَـَـ نه پـَـَـ اومدم اینجا برم دسشویی


ماشینم بنزین تموم کرد وسط جاده, واستادم دم جاده یکی 2 لیتر بنزین از ماشینش بهم بده که فقط خودمو برسونم به یه پمپ بنزینی, یکی زد بقل گفت آقا بنزین برای ماشینت می خوای؟ پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام باهاش خودمو آتیش بزنم


رفتیم پایگاه انتقال خون میگه شمام اومدین خون بدین؟پـــ نه پــ ما پشه ایم اومدیم مهمونی...!!!


ساعت 5-4 صبح زنگ زده..گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب میدم..میگه خواب بودی؟؟پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفته


خونمون رو عوض کردیم به بابام میگم کی واسه خونه خط میگیری؟
میگه خط تلفن؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ خط نستعلیق روزی دوبار هم از روش بنویسیم


برای طرح یه شکایت رفتم کلانتری طرف می گه از کسی شکایت دارین ؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ
اومدم فرار مایکل اسکافیلد رو از فاکس ریور گزارش کنم


تو این گرما که سگ تب میکنه رفتم سوپر مارکت میگم یه ایستک بدید یارو میگه خنک باشه؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ گرم بده میریزم تو نعلبکی خنک بشه!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٧ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

مادر من فقط یک چشم داشت.من از اون متنفر بودم....اون همیشه مایه خجالت من بود.اون برای امرار معاش خانواده ،برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.
یک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره.خیلی خجالت کشیدم . اخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه؟به روی خودم نیاوردم ،فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم.
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت:هووو.......مامان تو فقط یک چشم داره.فقط دلم می خواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.کاش زمین دهن وا می کرد و منو ...کاش مادرم یه جوری گم و گور می شد....
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا می خوای منو خوشحال کنی ،چرا نمی میری؟
اون هیچ جوابی نداد....
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ،چون خیلی عصبانی بودم.احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم.سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.اونجا ازدواج کردم ،واسه خودم خونه خریدم ،زن و بچه و زندگی ....
از زندگی بچه ها و اسایشی که داشتم خوشحال بودم.تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من.
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو.
وقتی ایستاده بودم دم در ،بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده بیاد اینجا ،اونم بی خبر.
سرش داد زدم:"چطور جرات کردی بیای خونه من و بچه هارو بترسونی؟!"گم شو از اینجا!همین حالا.
اون به ارامی جواب داد:"اوه ،معذرت می خوام مثل اینکه ادرس رو عوضی اومدم"و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد.
یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه در سنگاپور ،برای شرکت در جشن تجدید از دانش اموزان مدرسه.
ولی من به همسرم دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم.بعد از مراسم ،رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون . ،البته از روی کنجکاوی .همسایه ها گفتن که اون مرده .ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم.اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدهند...
"ای عزیزترین پسر من ،من همیشه به فکر تو بودم ،منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه هاتو ترسوندم ،خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا ،ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم.که بیام و تورو ببینم.
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم ،اخه میدونی....وقتی تو خیلی کوچک بودی تو یه تصادف یک چشمت را از دست دادی.به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم ،بنابراین چشم خودم را به تو دادم....
برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه."

با همه عشق و علاقه من به تو.......
مادرت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٧ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

دو دوست با پای پياده از جاده ای در بيابان عبور ميکردند.
بين راه سر موضوعی اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند.يکی از آنها از سر خشم؛بر چهره ديگری سيلی زد. دوستی که سيلی خورده بود؛سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چيزی بگويد،روی شنهای بيابان نوشت "امروز بهترين دوست من بر چهره ام سيلی زد".

آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادی رسيدند. تصميم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سيلی خورده بود؛ لغزيد و در آب افتاد. نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد. بعد از آنکه از غرق شدن نجات يافت؛ بر روی صخره ای سنگی اين جمله را حک کرد: "امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد".

دوستش با تعجب پرسيد: بعد از آنکه من با سيلی ترا آزردم؛ تو آن جمله را روی شنهای بيابان نوشتی ولی حالا اين جمله را روی تخته سنگ حک ميکنی؟ ديگری لبخند زد و گفت:
"وقتی کسی ما را آزار ميدهد؛ بايد روی شنهای صحرا بنويسيم تا بادهای بخشش؛ آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما ميکند بايد آن را روی سنگ حک کنيم تا هيچ بادی نتواند آن را از يادها ببرد."

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٧ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

امیدوارم تابستان بهتون خوش بگذره و سرحال سال تحصیلی جدیدو شروع کنید.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٧ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

Design By : Mihantheme

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس