بچه های مدرسه

قلبسلامقلب

 

من برگشتم با یک المه اپ های قشنگ قشنگ

 

از این به بعد منتظر نظرای قشتگتون هستمماچبابای

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت را ازت دزدید

 

 وبجاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه

 

لبریز از کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری.

 

چقدر سخته دلت بخواد که سرت و باز به دیواری تکیه بدی که زیر آوار غرورش همه وجودت له شده .

 

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی.

 

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هات و خیس کنه اما مجبور باشی

 

که بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری.

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

زن از دیدگاه دکتر علی شریعتی 

 

زن عشق می کارد و کینه درو می کند ...

 

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر ...

 

می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی ...

 

برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف

 

قانونگذار می توانی ازدواج کنی ...

 

در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ...

 

او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ...

 

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی ...

 

او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد ...

 

او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

 

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...

 

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

 

و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای

 

صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان

 

مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد سینه ای را به

 

یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

 

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...

 

و این، رنج است.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٩ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

 

امام صادق علیه‏السلام :

پسران، نعمت‏ اند و دختران خوبى. خداوند ، از نعمت‏ها

سؤال مى ‏کند و به خوبى ‏ها پاداش مى ‏دهد .

- کافى ، ج 6، ص 7، ح 12

******************************************************

 

میلاد بانوی مهر و وفا، مظهر جود و سخا، حضرت معصومه

علیهاالسلام مبارک باد.

√ دختــــــر ایران زمین ، روزت مبارک !

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٧ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

حسنی به روایت امروزی... :-shad
 

 

حسنی نگو جوون بگو

علاف و چش چرون بگو

موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه

نه سیما جون ،نه رعنا جون

نه نازی و پریسا جون

هیچ کس باهاش رفیق نبود

تنها توی کافی شاپ

نگاه می کرد به بشقاب !

باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟

نه نمی رم نه نمی رم

به دخترا دل می بازی ؟!

نه نمی دم نه نمی دم


گل پری جون با زانتیا

ویبره می رفت تو کوچه ها

گلیه چرا ویبره میری ؟

دارم میرم به سلمونی

که شب برم به مهمونی

گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین

یه کمی به من سواری می دی ؟!

نه که نمی دم

چرا نمی دی ؟

واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم

اما تو چی ؟

نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری

موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه


در واشد و پریچه

با ناز اومد توو کوچه

پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟

مامان پری ،از اون بالا

نگاه می کرد توو کوچه را

داد زد وگفت : اوی ! بی حیا

برو خونه تون تورا بخدا

دختر ریزه میزه

حسابی فرز وتیزه

اما تو چی ؟

نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری

موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه

نازی اومد از استخر

تو پوپکی یا نازی ؟

من نازی جوانم

میای بریم کافی شاپ؟

نه جانم

چرا نمی ای ؟

واسه اینکه من صبح تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال

یک شوهر خوب

اما تو چی ؟

نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری

موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه


حسنی یهو مثه جت

رسید به یک کافی نت

ان شد ورفت تو چت رووم

گپید با صدتا خانووم!

هیشکی نگفت کی هستی ؟

چی کاره ای چی هستی ؟

تو دنیای مجازی

علافی کرد وبازی

خوشحال وشادمونه

رفت ورسید به خونه

باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟

اره می خوام اره میخوام

چاهارتا شرعن بگیرم ؟

اره می خوام اره میخوام

حسنی اومد موهاشو

یه خورده ابروهاشو

درست وراست وریس کرد

رفت و توو کوچه فیس کرد

یه زن گرفت وشاد شد

زی ذی شد و دوماد شد

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳٠ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

یک شبی مجنون نمازش را شکست

                         بی وضو   در  کوچه  لیلا  نشست

عشق.آن شب مست مستش کرده بود

                       فارغ  از  جام   الستش   کرده   بود

سجده ای   زد  بر لب  درگاه او

                        پر  ز  لیلا   شد   دل   پر  آه  او
               
 گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟

                       بر صلیب عشق   دارم   کرده ای

 جام  لیلا را  به دستم  داده ای

                      وندر این بازی شکستم داده ای

 نشتر عشقش به جانم می زنی

                      دردم  از  لیلاست  آنم  می زنی؟

 خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

                      من  که مجنونم  تو  مجنونم مکن

 مرد  این بازیچه  دیگر  نیستم

                      این تو و لیلای تو ... من نیستم
 
گفت: ای دیوانه ... لیلایت منم

                      در  رگ   پیدا  و   پنهانت  منم

 سال ها   با  جور  لیلا  ساختی

                     من کنارت  بودم   و   نشناختی

 عشق  لیلا  در دلت  انداختم 

                     صد  قمار  عشق  یک  جا باختم

کردمت  آواره ی  صحرا  نشد

                     گفتم عاقل می شوی اما نشد

 سوختم در حسرت یک "یا ربت"

                       غیر   لیلا  بر نیامد  از  لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

              دیدم امشب با منی.  گفتم بلی

 مطمئن بودم به من سرمیزنی

                  در  حریم خانه ام   در  میزنی

 حال این لیلا که خوارت کرده بود

                 درس عشقش بیقرارت کرده بود

 مرد راهش باش تا شاهت کنم

                  صد چو لیلا کشته در راهت کنم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٢ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

معادله ریاضی که فقط عاشقا می تونن حلش کنن

 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۱ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

زود قضاوت نکنیم 
 
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد ..

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد . دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند…
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید .

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید ؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند
نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٧ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

به کدام زن اهمیّت میدی ؟

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت.

زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با

جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه  پذیرایی

میکرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او

می داد.

 

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار

میکرد. پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد

گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر

برود و تنهایش بگذارد.

 

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست

می داشت. او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و

مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد

و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید

و از مخمصه بیرون بیاید.

 

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت

عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی

بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب

عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را

در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و

تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

 

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود

فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی

مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را

نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره  خواهم شد !"

 

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای

تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم

رفت و گفت :

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر

به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم

آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ

با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را

رها کرد.

 

ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود  نزد زن سوم رفت

و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر

همراه من خواهی آمد؟"

 

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب

است. تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج

کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

" تو همیشه به من کمک کرده ای. این بار هم به کمکت

نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در

مرگ همراه من باشی؟"

 

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا

می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در

مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

 

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ،

زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء

تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و

ناخوش  کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی

نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :

" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و

مراقبت بودم ..."

 

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

 

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان

و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از

همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت

عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر

هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر

مزارت کنارت خواهند ماند.

د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و

تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم.

او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده

رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد

اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱٥ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

 

بگــذشت مــه روزه ، عیــد آمـد و عیـــد آمد

 

بگذشت شـب هـجـران، معشوق پدید آمد

 

آن صبح چو صادق شد، عذرای تو وامق شد

 

معشوق تو عاشق شد، شیخ تو مرید آمد

 

شـد جنـگ و نظـر آمـد، شد زهر و شکر آمد

 

شد سنگ و گهر آمـد، شد قفل و کلید آمد

 

جــان از تــن آلــوده، هــم پاک بـه پاکی رفت

 

هـرچنــد چـو خورشـیدی بر پاک و پلید آمد

 

از لــذت جـــام تــــو دل مـــانــده بــه دام تو

 

جــان نیـز چــو واقـف شـد، او نیـز دوید آمد

 

بــس تــوبه شایسته برسنگ تو بشکسته

 

بـس زاهــد و بـس عابد کو خــرقه درید آمد

 

بــاغ از دی نــامحــرم سه ماه نمی زد دم

 

بـر بـــوی بــهـــار تــو، از غیــب رسـیـد آمد

 

“مولوی”

عید واقعی ان وقتی است که انسان رضای خدا را به دست اورد پس درون خودمان را

ماچاصلاح کنیمماچ 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۸ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری

هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت

ممنونم.

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به

قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من

هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی. .

ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم نیومدی...شاید من دیگه

هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی

افتاده؟ دکترگفت : نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.

شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!

 دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش

کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

 سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.

از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز

نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم . .

امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

 دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.

آخی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٦ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

به نظرتون ممکنه این دعا مستجاب نشه ؟

.

 

 

.

 

 

.

 

 

.

 

 

.

 

 

.

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٥ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

 

معیار جالب انتخاب همسر شاهزاده

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با

مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا

دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون

دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود.

 

دختر گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه

خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است

که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.

 

روز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای

می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین

 می شود. همه دختران دانه ها را گرفتند و بردند. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی

 کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه

گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید.

 

روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار

 زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده

 هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او

 خواهد بود!

 

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.

 شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار

همسری امپراتور می کند: گل صداقت ... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان

نداشت گلی از آنها سبز شود! 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۳ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

من کم کم داره یادم می ره

 

 

یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه

پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی

خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد

گذشت .

پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها

بذارن.


اما مامان و باباش می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش

کوچولوش بیاره.


اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم

گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.


پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت :

 

داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی …… به من می گی قیافه ی

خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره ؟؟؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳۱ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

بچه ها این سه تا عکس رو نگاه کنین بعد برام درموردشون نظر بزارین

.

.

.

.

.

.

.

.

..

.

.

.

چطور بود؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳٠ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

امام صادق (علیه‌ السلام):

التَّقْدِیرُ فِی لَیْلَةِ تِسْعَ عَشرَةَ، وَالإبْرامُ فِی لَیْلَةِ إحْدَی وَعِشْرِینَ،

وَالإمْضاءُ فِی لَیْلَةِ ثَلاثٍ وَعِشْرینَ.


مقدّرات در شب نوزدهم تعیین، در شب بیست‌ و ‌یکم تأیید و در شب بیست ‌و

‌سوم امضا می‌شود.


کافی، ج 4، ص 159

شب قدر، قدر تو معین می شود

 


قدر خود را بدان ، تا مقدرات تو نیک باشد
خدایا
بحق شهید شب های قدر

 
تقدیر ما را محبت و ولایت و پیروی راه مولا علی علیه السلام رقم بزن...

 
خدایا


کمک کن که باشم و بتوانم هر آنچه را که می خواهی.... می خواهم....

 
خدایا در این شبها، دستهایمان را بگیر، مثل تمام شبهایی که گرفتی و بالایمان

کشیدی...

یاعلی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۸ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

سلام به دوستای خوبملبخندخوبین؟ اول تولد امام دوم امام حسن مجتبی رو تبریک میگم

 

 هورادوم هم این که ببخشید اگه دیر دیر اپ میکنم یکم سرم شلوغه ناراحت سوم هم

 

این که دیگه حرفی ندارم از این به بعد قول میدم زود اپ کنمقلب مرسیماچدر اخر

 

دوستون دارمفرشته

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٦ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

مادر قدیم

 

گویند مرا چو زاد مادر

 

پستان به دهان گرفتن آموخت

شبها بر گاهواره ی من

 

بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد

 

تا شیوه ی راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم

 

الفاظ نهاد و گفتن اموخت

لبخند نهاد بر لب من

 

بر غنچه ی گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست

 

تا هستم و هست دارمش دوست

 

مادر جدید

 

گویند مرا چو زاد مادر

 

روی کاناپه لمیدن آموخت

شبها بر ماهواره تا صبح

 

بنشست و کلیپ دیدن آموخت

بر چهره سبوس و ماست مالید

 

تا شیوه ی خوشگلیدن آموخت

بنمود تتو دو ابروی خویش

 

تا رسم کمان کشیدن آموخت

هر ماه برفت نزد جراح

 

آیین چروک چیدن آموخت

دستم بگرفت و برد بازار

 

همواره طلا خریدن آموخت

با قوم خودش همیشه پیوند

         

از قوم شوهر بریدن آموخت

آسوده نشست و با اس ام اس

 

جکهای خفن چتیدن آموخت

چون سوخت غذای ما شب و روز

 

از پیک مدد رسیدن آموخت

پای تلفن دو ساعت و نیم

 

گل گفتن و گل شنیدن آموخت

بابام چو آمد از سر کار

 

بیماری و قد خمیدن آموخت

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۳ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

 

خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.

ماجرایی که باید بسازیش.


شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.

آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند


و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.


مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.


خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.


شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.


خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.


شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.


خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.


شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.


خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.

شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.

و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.


لیلی های نزدیک لحظه ای.

خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.


لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٩ساعت ٥:۳۳ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری

 محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و

بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به

 اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.


فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر

من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟


سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر

فرمانبردار تو خواهم بود.


فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟


سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!

 

فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه

 او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.

 

سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟

 دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟

 

همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب

پرسید: پس حواست کجا بود


همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٩ساعت ٥:٢۸ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

سلام به دوستایی  که منو از نظر خودشون محروم نمیکنن!

 

مرسی که تا الان همراهم بودین امید وارم که بعد از این بیشتر از قبل به یادم بیوفتینبازم میگم نظر یادتون نرهدر اخر بهتون پیشنهاد میدم که از

 

بلاگ دایی جواد یا قلب دیونه دل است قلب  که توی لینکام هست دیدن کنیدخیلی قشنگه مرسی که با من همراه بودین بای

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٦ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به
 
کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ
 
ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه
 
ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته
 
بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا
 
ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد .
 
پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در
 
همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر
 
کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را
 
چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل
 
سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه !!
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´o¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´7¶$$$$¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´1¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶$$$$¶¶$$¶¶$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´¶¶¶¶¶$¶¶¶¶¶¶¶¶1´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶¶¶¶¶$¶¶
¶´¶¶¶¶$$$$$$$$??¶¶¶¶´´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$¶$¶¶¶
¶¶¶¶¶¶$$$$$$¶$$$$$¶¶¶´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$´¶¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶¶$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶$$$$¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¢¶¶¶¶$¶¶¶¶¶$????????¶
¶¶¶$$$$¶$$$$¶$$$$$$$$$$¶´´o¶¶¶¶¶¶¶??$$$$$¶¶¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶$¶¶¶¶$$$$$$$$¶¶¶´´´¶¶¶7´$$$¶$¶¶$$$¶¶
¶¶¶¶$$$$$$¶$$¶$$$$$$$$$¶¶´´´´´´´¢¶¶$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶¶¶$?$$¶$$$$$$$$$$$$$¶¶´´oo´´¶¶$$$¶$$$$$$¶
¶´¶¶¶¶¶$$$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶´7´7¶¶$$$$$$$$$$$¶
¶´´´¶¶???$???$¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶¶¶$¶¶$$$$$$$$¶
¶´´´?¶$$??$$$??¶¶$$$¶¶o´´´´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶
¶´´´´¶¶$$?$?$$?$¶¶¶¶¶?´´´´¢¶¶¶$$$$$$$$$$$¶¶$¶
¶´´´´o¶¶$?$$$???$¶¶¶¶´´´?¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶$$¶
¶´´´´´¶¶¶$$$$??$?¶¶¶¶´¶¶¶¶$?$$$$$¶¶¶$$$$¶$$$¶
¶´´o¶¶¶$¶¶¶¶$$?$??¶¶´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶
¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$??$$¶´´´¢¶¶$$$$$¶$$$$$$¶¶¶$$$$¶
¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶$$$$¶¶1´´¶¶?$$$¶$$$¶$$$$$$$$$$¶
¶¶$$??$$$¶$$$¶¶$$$$¶¶¶´¶¶$$$$$$$$$$¶¶$$$$$$$¶
¶???$$$$$$$¶¶$$$$$$?¶¶¶¶¶$$¶¶$$$¶¶¶$$$$$$$$¶¶
¶$¶$$$$$$$$$¶¶$¶$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶$$¶¶¶$$$$$¶
¶$$$$$$¶$$$$¶$¶¶$¶$$¶¶$$$$$$$$$¶¶$$¶$$$¶$$$$¶
¶$$$$$$¶$$$$¶$$¶?¶$$$$$$$¶$$$$$$¶$$¶$$$¶$$$$¶
¶¢¶¶$$$¶$¶¶¶¶¶$$¶¶$$$¶¶$$$$$$$$$¶¶$$$$¶¶¶$$$¶
¶¢$¶$$$$$¶$$$$$$¶¶$¶¶¶¶$$$$$$¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶¶¶
¶¢¶¶$$$$¶$$¶¶¶¶¶$$$¶¶$$¶¶¶¶¶¶$$$$$$$$$¶$¶¶$$¶
¶¢$¶¶¶¶$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶¶¶¶$¶
¶o¶¶$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶$¶$$$$$$$$$$$$$$¶¶¶¶¶´´¶¶¶
¶o$¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶¶´´?¶¶¶
¶¢¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´¶¶¶¶
¶¢$$$$$$$$$$$$$$?$$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶´´´¶¶$$¶
¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۳ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

تو که در باور مهتابی عشق رنگ دریا داری فکر امروزت باش به

کجا مینگری زندگی ثانیه ایست وسعت ثانیه را میفهمی میشود مثل
نسیم بال در بال پرستو بوسه بر قلب شقایق بزنیم

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٢ساعت ۳:٤۳ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

دلنوشت

دل شکسته   

خدایا .. من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم

همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید

سراغت 
من همانی ام که همیشه دعاهای عحیب و غریب

می کند و چشم هایش را می بندد و می گوید من این حرف ها

سرم نمی شود.

باید دعایم را مستجاب کنی همانی که گاهی لج می کند و گاهی

خودش را برایت لوس می کند همانی که نمازهایش یکی در میان

قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد همانی که بعضی وقت ها

پشت سر مردم حرف می زند گاهی بد جنس می شود البته گاهی

هم خود خواه حالا یادت آمد من کی هستم خدایا می خواهم

آنگونه زنده ام نگاه داری که نشکند دلی از زنده بودنم و

آنگونه مرا
بمیرانی که کسی به وجد نیاید از نبودنم الهی

توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم.. بیش از

آنکه مرا بفهمند, 
دیگران را درک کنم پیش از آنکه دوستم

بدارند, دوست بدارم.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۱ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

مزدا ۳۲۳ قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت . این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان ، به راه خود ادامه می دادند . دختر جوان،  مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود . شلواری هم که تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که
آن هم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده . دختر
جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد .
سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت : ” بفرمایید؟” . مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : ” خوشحال میشم تا جایی برسونمتون”.
دختر جوان گفت : ” صادقیه میرما”. پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد : ” حتماً،

بفرمایید بالا “. دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد .
چند لحظه ای از حرکت خودرو نگذشته بود که  دختر جوان ، در حالی که روسری کوچک و قرمز خود را عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده  در کنار صورتش را نظم می داد ،گفت :” توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست “

- البته . . .

 بقیه داستان در ادامه مطلب


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۱ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط شقایق نظرات () |

باز هم سجاده وشوق دعا 
لحظه های سبز بودن باخدا  
 
باز هم عطر گل یاس سپید 
یک نیستان ناله وشوروامید 
 
بال دربال نسیم مهربان  
می روم تا هفت شهرآسمان  
 
میروم تا مبدا نور سحر  
باحضور عشق باشوری دگر 
 
می روم آنجا که دل زیباشود  
 قطره محو قدرت دریاشود
 
 می روم تا آسمانی تر شوم 
غرق نوروشوروبال وپرشوم 
 
می روم تا خویش را پیدا کنم 
خویش را در ناکجاپیدا کنم 
 
ای دل اینجا لحظه ی پرواز کو  
لحظه های آشنای راز کو 
 
باید اینجا عشق را تفسیرکرد 
عشق را در نور حق تکثیر کرد  
 
عشق یعنی یک نماز از جنس نور 
از سر اخلاص در وقت حضور
 
هم نفس بالحظه های ناب ناب
ذره ذره محو نور آفتاب
 
تا خدا یک لحظه ی سبز دعاست 
عاشقی یک فرصت بی انتهاست
 
 
رمضان مبارک
 
از همه دوستان التماس دعا دارم
 
نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۱ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.

مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند

دیوانگی فوراً فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.

و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار...

همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛

اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛

هوس به مرکز زمین رفت؛

دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛

طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد.

 و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.

نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .

عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.

او کور شده بود.

دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.»

عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»

و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۱ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

من خیلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم... والدینم خیلی کمکم کردند... دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی... سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان 500 دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی... ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم... ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم... به خانواده ما خوش اومدی!
نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید!خجالت

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۸ساعت ٤:٤۸ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

یک زوج در اوایل 60 سالگی، در یک رستوران کوچیک رمانتیک سی و پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.

ناگهان یک پری کوچولوِ قشنگ سر میزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجی اینچنین مثال زدنی هستین و درتمام این مدت به هم وفادارموندین ، هر کدومتون می تونین یک آرزو بکنین.

خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من می خوام به همراه همسر عزیزم، دور دنیا سفر کنم.

پری چوب جادووییش رو تکون داد و

اجی مجی لا ترجی

دو تا بلیط برای خطوط مسافربری جدید و شیک QM2در دستش ظاهر شد.

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فکر کرد و گفت:

خب، این خیلی رمانتیکه ولی چنین موقعیتی فقط یک بار در زندگی آدم اتفاق می افته ، بنابراین، خیلی متاسفم عزیزم ولی آرزوی من اینه که همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.

خانم و پری واقعا نا امید شده بودن ولی آرزو، آرزوه دیگه !!!

پری چوب جادوییش و چرخوند و.........

اجی مجی لا ترجی

و آقا 92 ساله شد!

پیام اخلاقی این داستان

مردها شاید موجودات ناسپاسی باشن ،

ولی پریها................

مونث هستند !!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۸ساعت ٤:۱۸ ‎ق.ظ توسط شقایق نظرات () |

Design By : Mihantheme

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس